روزی حضرت عبدالبهاء با چند نفر از احبای ایرانی و امریکایی برای ملاقات و دلداری عده ای از فقرا به دیدن آنها می رفتند . لباسهای بلند شرقی و کلاههای مختلفی که داشتند در خیابان جلب توجه زیادی کرده بود . عده ای از بچه ها به دنبال آنها راه افتاده بودند و با تعجب بلند بلند با هم گفتگو می کردند و سر و صدا و شلوغی زیادی راه انداخته بودند . مهماندار حضرت عبدالبهاء که از دیدن این جار و جنجال ناراحت شده بود ، کمی عقب تر ماند و با بچه ها صحبت کرد و برایشان توضیح داد که حضرت عبدالبهاء چه کسی هستند و الآن برای انجام چه کاری می روند . یکی از بچه ها که سر کرده ی دیگران بود گفت : آیا ما هم می توانیم با شما بیاییم ؟ مهماندار با مهربانی گفت که امروز ممکن نیست ولی اگر بخواهید می توانید برای زیارت ایشان به منزل من بیایید و آدرس منزل خود را به آنها داد ولی گمان نمی کرد که آنها واقعا دعوتش را قبول کنند .
روز موعود فرا رسید . اما حتی مهماندار هم موضوع را فراموش کرده بود . ناگهان دسته ی بچه ها به آنجا هجوم آوردند و با سر و صدا از پله ها ی منزل بالا رفتند . عده ی آنها در حدود بیست یا سی نفر بود . هیچ کدام سر و وضع خوبی نداشتند و به نظر بچه های با تربیتی هم نمی آمدند . همه دسته دسته بالا آمده به اتاق حضرت عبدالبهاء رفتند . حضرت عبدالبهاء دم در ایستاده بودند و به هر یک تعارف می فرمودند . دست یکی را می فشردند و دست دور شانه ی دیگری می انداختند و با محبت لبخند می زدند . بچه ها اصلا غریبی نمی کردند . آخر از همه ، بچه ی کوچک سیاه پوستی وارد شد . پوستش کاملا سیاه بود و به همین دلیل خیلی خجالت می کشید و فکر نمی کرد او را هم راه بدهند . همان طور که می دانید ، بیشتر سفید پوستها با سیاهها بد رفتارند و به آنها اجازه ی همه کاری نمی دهند ، ولی وقتی حضرت عبدالبهاء او را دیدند ، چهره ی مبارکشان با شادی آسمانی روشن شد . دستشان را بلند کرده با صدایی که همه شنیدند فرمودند : " گل سیاه آمد ." سکوت تمام اتاق را گرفت . صورت آن کودک سیاه مثل گل شکفته شد . کاملا معلوم بود که حالا بچه ها ی دیگر به نظر سابق به او نگاه نمی کردند . تا آن وقت به آن طفل معصوم سیاه ، هزار لقب مسخره داده بودند ولی هیچ کس او را " گل سیاه " نخوانده بود .
وقتی که همه ی مهمانان آمدند ، حضرت عبدالبهاء فرمودند برای پذیرایی شیرینی و شکلات بیاورند و خودشان مشت مشت از آن شیرینیها به مهمانان خود می دادند و با آنها احوالپرسی می فرمودند . در آخر شکلات سیاهی را برداشته به آن نگاه فرمودند . همه ی اطفال متوجه ایشان بودند . حضرت عبدالبهاء بدون اینکه حرفی بزنند از جا بلند شده نزدیک طفل سیاه رفتند . با خوشحالی نگاهی به اطفال فرموده شکلات را نزدیک گونه های سیاه آن کودک نگاه داشتند . با چهره ای درخشان دستهایشان را دور شانه ی طفل حلقه زدند ، درست مثل اینکه تمام اتاق از این منظره پر نور شده بود . دیگر احتیاجی به حرف نبود ، همه ی بچه ها مقصود ایشان را فهمیده بودند .
تلخیص از کتاب در گه دوست ص 86
روز موعود فرا رسید . اما حتی مهماندار هم موضوع را فراموش کرده بود . ناگهان دسته ی بچه ها به آنجا هجوم آوردند و با سر و صدا از پله ها ی منزل بالا رفتند . عده ی آنها در حدود بیست یا سی نفر بود . هیچ کدام سر و وضع خوبی نداشتند و به نظر بچه های با تربیتی هم نمی آمدند . همه دسته دسته بالا آمده به اتاق حضرت عبدالبهاء رفتند . حضرت عبدالبهاء دم در ایستاده بودند و به هر یک تعارف می فرمودند . دست یکی را می فشردند و دست دور شانه ی دیگری می انداختند و با محبت لبخند می زدند . بچه ها اصلا غریبی نمی کردند . آخر از همه ، بچه ی کوچک سیاه پوستی وارد شد . پوستش کاملا سیاه بود و به همین دلیل خیلی خجالت می کشید و فکر نمی کرد او را هم راه بدهند . همان طور که می دانید ، بیشتر سفید پوستها با سیاهها بد رفتارند و به آنها اجازه ی همه کاری نمی دهند ، ولی وقتی حضرت عبدالبهاء او را دیدند ، چهره ی مبارکشان با شادی آسمانی روشن شد . دستشان را بلند کرده با صدایی که همه شنیدند فرمودند : " گل سیاه آمد ." سکوت تمام اتاق را گرفت . صورت آن کودک سیاه مثل گل شکفته شد . کاملا معلوم بود که حالا بچه ها ی دیگر به نظر سابق به او نگاه نمی کردند . تا آن وقت به آن طفل معصوم سیاه ، هزار لقب مسخره داده بودند ولی هیچ کس او را " گل سیاه " نخوانده بود .
وقتی که همه ی مهمانان آمدند ، حضرت عبدالبهاء فرمودند برای پذیرایی شیرینی و شکلات بیاورند و خودشان مشت مشت از آن شیرینیها به مهمانان خود می دادند و با آنها احوالپرسی می فرمودند . در آخر شکلات سیاهی را برداشته به آن نگاه فرمودند . همه ی اطفال متوجه ایشان بودند . حضرت عبدالبهاء بدون اینکه حرفی بزنند از جا بلند شده نزدیک طفل سیاه رفتند . با خوشحالی نگاهی به اطفال فرموده شکلات را نزدیک گونه های سیاه آن کودک نگاه داشتند . با چهره ای درخشان دستهایشان را دور شانه ی طفل حلقه زدند ، درست مثل اینکه تمام اتاق از این منظره پر نور شده بود . دیگر احتیاجی به حرف نبود ، همه ی بچه ها مقصود ایشان را فهمیده بودند .
تلخیص از کتاب در گه دوست ص 86

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر