۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

مناجات

مهربانا، من که دل زآهن ندارم
زخم کمتر زن، به تن جوشن ندارم

سبزهء نوخیزِ گلزار تو بودم
نوبهارا طاقت بهمن ندارم

گو بر این مرغ چمن، عیبم نگیرد
گر خموشم، راه در گلشن ندارم

عهد بستی، زودتر عهدت وفا کن
گر تو داری صبر، دیگر من ندارم

تا به کی در گلشنِ امیدواران
گُل ندارم، لاله و سوسن ندارم؟

تا به کی در آسمان آرزوها
اختری در شامِ قیر آگن ندارم؟

یا شبِ بختِ مرا نورِ سحر نیست
یا دگر من دیدهء روشن ندارم

چند نالم، چند گریَم، چند زارم؟
تا تو دارم شکوه و شیون ندارم

تا تو دارم حِرزِ جانِ خویش هرگز
بیم از نیرنگِ اهریمن ندارم

قصه از بی مهریِ دوران نگویم
غم ز طعنِ دوست و دشمن ندارم

غمگسارا لطف کن آغوش وا کن
من به جز آغوش تو مأمن ندارم

شعر از جناب هوشمند فتح اعظم

منبع : http://bahaipoems.blogspot.com/search/label/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8%20%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%20%D9%81%D8%AA%D8%AD%20%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85

زینب ، ملقب به رستم علی


زینب، ملقّب به رُستمعلی

یکی از زنان نام آور در دوران ظهور حضرت باب، دختری روستائی به نام زینب بود. این شیردخت شجاع و دلیر، در زمان واقعۀ زنجان که جناب حجّت زنجانی با جمعی حدود 3 هزار نفر از مومنان به حضرت باب در قلعه علیمردان خان زنجان، مورد هجوم جمعیت ضدّ بابی قرار گرفته بودند، لباس مردانه پوشید و با نام مستعار رستمعلی به جمع اصحاب جناب حجّت پیوست و رشادت های بی شمار در میدان جنگ از خود نشان داد. شرح حال او در کتاب قهرمانان عصر رسولی، چنین آمده است:
ورقۀ منجذبه زینب ملقّب به رستمعلی

حضرت ولی محبوب و عزیز امرالله (شوقی افندی) در بارۀ زینب می فرمایند:
"دیگر مراتب ایمان و سُمُوّ همّت و ایقانی است که از طرف یکی از نساء روستائی موسوم به زینب، ظاهر و آشکار گردید. این مُخَدّرۀ مؤمنه با شوق و انجذابی غیر قابل توصیف و بسالت و شجاعتی بی مثیل خود را در صفوف مدافعین قلعه وارد ساخت و به لباس مردان ملبّس گردید و گیسوان خود را با مقراض (قیچی) ارادت کوتاه کرد و شمشیری بر کمر بست و با فریاد یا صاحب الزمان به تعاقب دشمنان و مهاجمان پرداخت و بدون توجه به خواب و خوراک و راحت و آسایش خویش، مدت پنج ماه در بحبوحۀ انقلاب به تشویق اصحاب و استخلاص احباب از چنگ معاندین، مألوف گردید." (1)

از جمله نسوان نام آور عهد اعلی (دوران بابی) دختری زیبا ساکن ده کوچکی نزدیک زنجان به نام زینب بود که چون ایمانش به اعلی درجۀ قوت رسید، برای نصرت یاران و اصحاب جناب حجّت زنجانی که در قلعه علیمردان خان، محصور لشکریان خونخوار بودند، پای در قلعه نهاد. زینب با مشاهده برادران دینی خود که همه از دل و جان در راه اعتلاء امر بدیع، گرفتار جور و ستم حاکم غَدّار زنجان و سپاه او شده بودند، غیرتش به جوش آمد و اسیری و مظلومیت و مقهوریت مشتی مردم با ایمان و اخلاص را نپسندید لذا با کمال بسالت و شهامت، تصمیم گرفت که به کمک و مساعدت آنها قیام نماید. وی خود را به لباس مردان بیاراست و جُبّه ای در بر و کلاهی بر سر گذاشت. موهای زیبایش را چید، شمشیری حمایل، زرهی بر تن و تفنگی بر دوش انداخت و به هیئت مردان وارد قلعه گردید.

قلعه علیمردان خان، محل زندگی چند خانوار بود. این قلعه با چند برج و بارو در وسط شهر قرار داشت. جناب حجّت با سه هزار نفر از پیروان با وفایش، از دست اشرار به آنجا پناهنده شده خود را برای دفاع آماده نمودند. زینب که یک دختر روستایی ولی وجهی نورانی و صبیح داشت، به جمع اصحاب پیوست و همراه دیگر برادران دینی خود که در سنگرها مستقر شده بودند، به دفاع پرداخت در آن مکان مقدّس جانبازان راه عشق یک دل به معاونت یکدیگر برخاسته بودند زن و مرد، کوچک و بزرگ هر یک به نوبۀ خود در این امر بزرگ شرکت داشتند. شجاعت این دلدادگان و رشادتهای جانانه آنان در مواقع حملۀ دشمن، زبانزد مردم زنجان شده در نتیجه هول و هراس، ترس و وحشت بر آنها غالب شده بود. زینب تنها بانوی شرکت کننده در آن واقعه نبود، بلکه بسیاری از نسوان دیگر به دفاع از دشمن می پرداختند.

حضرت ولی امرالله واقعه زنجان را از دو واقعۀ نیریز و مازندران، شدیدتر دانسته می فرمایند:
"نائرۀ ثالثی که از دو واقعه مذکوره، شدیدتر و لَهیبش سوزاننده تر بود در مغرب ایران یعنی زنجان و نقاط مجاور شعله ور گردید. در این طوفان عظیم که از لحاظ طول مدّت و تعداد مقتولین و نفوسی که آواره و بی خانمان گشته، بی سابقه و نظیر است." (2)

چون حملات دشمن پیاپی صورت می گرفت، جناب حجّت دستور داد تا 27 سنگر تهیه و در هر سنگر تعداد 19 نفر مستقر شوند و جهت هر سنگر محافظینی معیّن نمود ولی نقش زینب، مختص به یک سنگر خاص نبود. بلکه وی بر همه سنگرها نظارت داشت و هر کجا احتیاج بود، حضور می یافت.

در همان ایام حضرت نقطۀ اولی (یکی از القاب حضرت باب) به حجّت امر فرمودند تا اصحاب 5 مرتبه تحیّت الله اکبر، الله اعظم، الله اَجمَل، الله اطهر و الله اَبهی را در مواقع لزوم با صدای بلند 19 بار تلاوت نمایند. چون اصحاب جمیعاً آن تحیّات را یا صدای بلند می خواندند، دشمنان پا به فرار می گذاشتند.

نبیل زرندی در تاریخ خود می نویسد:
" زینب در مواقع حمله لشکریان "یا صاحب الزّمان" گویان، شمشیر از غلاف می کشید و دلیرانه بر صف آنها می زد و به هر کس می رسید او را از دَمِ تیغ می گذرانید. به قدری حرکاتش سریع و چابک بود که مجال فرار به دشمن نمی داد. مهاجمان از دیدن زینب از ترس پا به فرار می گذاشتند و می گفتند که این غضب الهی است که بر ما نازل می شود و با کمال سرعت سنگرها و استحکامات خود را ترک می کردند. همه وی را مرد، تصور می نمودند و به محض اینکه گلوله پرتاب می کردند، زینب با شتاب به تعقیب آنان می پرداخت و تا مسافتی آنان را دنبال می نمود." (3)

به گفته ناظران در آن واقعه زینب با آنکه گلوله در اطرافش پرتاب می شد، اعتنائی نمی نمود و تهوّرش طوری بود که از هیچ مردی ظاهر نمی گشت. روزی جناب حجّت در برجی مراقب حمله دشمن بود، چون این رشادت را دید دستور داد تا به وی گوشزد کنند که در تعقیب دشمن نرود و ضمناً او را احضار نمود تا خود از نزدیک با این جوان رشید آشنا گردد، بدون آنکه بداند او دختر است. زینب چون به حضور جناب حجّت رسید، پرسیدند که مقصود تو از این رویّه چیست؟ زیرا من تا کنون چنین شجاعتی از کسی ندیده ام؟ زینب از این گفتار، به گریه افتاد:

" زینب اشک ریزان راز درون، فاش ساخت و آشکارا گفت که قوۀ باطنی، وجدان مرا راحت نمی گذاشت که من در راحت و آسایش باشم، ولی برادران دینیم در سختی و مشقت، گرفتار ظلم و جُور اهل عُدوان در این قلعه اسیر باشند و چون می دانستم که شما به دختری مثل من اجازه نخواهید داد که لباس جنگی بپوشد. این بود که خود را به هیئت مردان درآوردم. حال ای مولای من تا به امروز هیچکس نمی داند که من دختر هستم. شما را قسم می دهم که راز مرا فاش نفرمائید و اجازه دهید تا جان ناقابل خود را در راه محبوبم فدا کنم. جناب حجّت از گفتار زینب متأثر شد و به او لقب رُستمعلی عنایت نمود." (4)

قبلاً اشاره گشت که زینب تنها دختر شرکت کننده در قلعه علیمردان خان نبود، بلکه عنبر خانم (ملقّب اُمّ اشرف) نیز از جمله همین بانوان بود که پا به پای مردان می جنگید و با فریاد "یا صاحب الزّمان" مردان را تشویق و ترغیب می کرد. این بانوان مانند زنان قدیم کارتاژ، موهای خود را چیده، دور تفنگهای مردان می پیچیدند تا با رشادت بیشتری دفاع نمایند.

حضرت ولی امرالله می فرمایند:
"دیگر قیام و معاضدت عاشقانه ای است که از طرف نسوان (زنان) محصور قلعه نسبت به برادران روحانی خود ابراز می گشت و فریادهای شَعَف و مَسرّتی است که از جانب آن نفوس مخلصه شنیده می شد. بعضی خود را مخفیانه به لباس مردان ملبّس و برای نصرت و حمایت مدافعین به صفوف جنگ می شتافتند." (5)

رستمعلی آن دختر جوان و زیبا که به لباس مردان آراسته شده بود، هدفی جز شهادت در راه محبوب خود، حضرت ربّ اعلی (یکی از القاب جضرت باب) نداشت. عاشقی بود وارسته و از جان گذشته. دختری بود پاکدامن و نمونه بارزی از عشّاق طلعت اعلی (حضرت باب). وی آرزوی شهادت را در دل می پرورانید و از جناب حجّت همین تقاضا را نمود. واقعه زنجان تقریباً 9 ماه به طول انجامید و قریب دو هزار تن از اصحاب در مقابل افواج عظیم دولت و جنگجویان ملّت، پای استقامت فشردند و شهید گشتند. فاضل مازندرانی می نویسد که شجاعت و تهوّر زینب در قلعه علی مردان خان، رُعبی در دل جنگجویان انداخت که اخلاف و اعقاب آنها هرگز فراموش نمی کنند و به یادشان خواهد ماند.

نبیل زرندی عاقبت حال این ورقۀ زکیّه را چنین یادداشت نموده:

" جناب حجّت چون گفتار زینب را شنید به وی فرمود امروز روز قیامت است، روز کشف اسرار است، روز آشکار شدن رموز است. خداوند به اعمال نظر دارد و به قلوب متوجّه است، به صورت ظاهر نظر نمی فرماید خواه زن باشد خواه مرد... ما مأمور به جهاد نیستیم فقط باید از خودمان دفاع کنیم و جلوی هجوم معاندین خائن را بگیریم.

مدت 5 ماه رستمعلی با کمال شجاعت و قوّت قلب بی نظیر خود به خدمتی که به او رجوع شده بود، ادامه داد. نه در بند خواب بود و نه در فکر راحت و خوراک. در اواخر حال که چندان از عمر رستمعلی باقی نمانده بود دشمنان به راز او پی برده بودند و با آنکه فهمیده بودند کسی که به آنها حمله می کند و هجوم آنان را دفع می نماید، مرد نیست، بلکه زن است، معذالک از او خیلی می ترسیدند. به محض اینکه فریاد رستمعلی بلند می شد، قلب دشمنان مملوّ از خوف می گشت و دست و پای خود را گم می کردند.

یک روز رستمعلی مشاهده کرد که جمعی از دشمنان، عده ای از اصحاب را احاطه کرده اند. با نهایت سرعت به حضور جناب حُجّت رفت و خود را به پای آن بزرگوار انداخت و با تضرّع و گریه عرض کرد اجازه بدهید به کمک آنها بروم. می دانم چیزی از عمرم باقی نمانده شابد بروم به شهادت برسم. از شما رجا دارم تقصیرهای مرا ببخشید و در نزد مولای محبوبی که جان خود را برای او فدا می کنم از من شفاعت کنید. جناب حجّت از شدت تأثر جوابی نفرمودند و سکوت کردند.

زینب سکوت جناب حجّت را علامت رضایت دانست، فوراً از در بیرون رفت و هفت مرتبه فریاد " یا صاحب الزّمان " کشید. یکی از دشمنان را که بعضی از اصحاب را به قتل رسانده بود، مورد هجوم قرار داد و دست او را با شمشیر، قطع کرد و با نهایت خشم و غضب... بی محابا به سنگرهای دشمن توجه نمود. 3 سنگر را خراب کرد و نگاهبانان آنها را کشت. به سنگر چهارمی که وارد شد، وی را گلوله باران نمودند. بر اثر گلوله بر زمین افتاد و جان داد.

زینب از نظر دشمنان، زنی دهاتی نبود عنوان جمیع فضائل انسانیّت بود، مجسمۀ رفتار نیک و مظهر تجلّی روح متهوّری بود که جز در ظلّ دیانت حضرت باب، چنین ارواح مقدّسه یافت نمی شد. رفتارش طوری بود که پس از وفاتش قریب 20 نفر از زنهائی که او را می شناختند، به امر مبارک حضرت باب، مؤمن شدند." (6)


منبع: قهرمانان عصر رسولی، به قلم هوشنگ گوهر ریز، ج 1، سال 2007 میلادی، چاپ لندن، انگلستان، صص 104-100.

--------------------------------
یادداشت ها:
1. قرن بدیع، ص 119
2. قرن بدیع، ص 116
3. تاریخ نبیل، ص 513
4. اختران تابان، ج 1، ص 71
5. قرن بدیع، ص 120
6. تاریخ نبیل، صص 514-516

منبع : http://2wings2fly.blogspot.com/

ايّهاالنّـاس مـا همـه بشـريم

ايّهاالنّـاس مـا همـه بشـريم
بنـده يـك خــدای داد گـريـم

خـواهـران و بـرداران هميـم
چون ز يك مادر و ز يـك پدريم

ما به يك صورت و به يك هيئت
همه از يك تـن و ز يك گهريـم

متـخـلّق بـاحـسن الأخـلاق
متـصّــور بـاحسـن الصّــوريـم

هيـچ درّنده نـوع خود نـدرد
ما چـرا نـوع خويشـتن بدريـم

مدّتی رنـج دشـمني برديـم
حـاليا عيـش دوسـتی ببـريـم

همـه دانـا درون خانـه تنگ
از چـه رو دشـمنان يكدگريم

همــه دانيـم بـار يک داريـم
گـر فريب ستمگـران نخـوريم

می زنـد صاحـب جهان فريـاد
بستگان رسـته بنـدگـان آزاد

شعر از جناب نعیم

مرد یک خاک و طفل یک وطنیم

گر مسلمان و گبر و بودائیم
گر یهود و هنود و ترسائیم

گر ز روس و پروس و روم و حبش
ز انگلیسیم یا فرانسائیم

گر ز امریک و گر ز افریکیم
ز آسیا یا که از اروپائیم

مرد یک خاک و طفل یک وطنیم
خلق یک شهر و اهل یک جائیم

گر سفیدیم و زرد و سرخ و سیاه
چار طبع وجود یکتائیم

همه این اسم های رنگارنگ
خوش بشوئید یک مسمّائیم

این همه حدّ و سد چرا سازیم
ما که چادر نشین به صحرائیم

جنگ ادیان خراب کرد جهان
ما کنون صلح جوی دنیائیم

این جهان مبتلا به رنج و عناست
چاره اش منحصر به دین بهاست

شعر از جناب نعیم

نظرتون رو در مورد عکس زیر بنویسید :


عکس فوق در زمان قحطی در سودان در سال 1994 گرفته شده است . از سرنوشت این کودک خبری نیست ، چون سه ماه بعد از گرفتن این عکس ، عکاس آن بر اثر افسردگی خود کشی کرده است .

۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

ایها الناس ...


ايّهاالنّـاس مـا همـه بشـريم
بنـده يـك خــداي داد گـريـم
خـواهـران و بـرداران هميـم
چون ز يك مادر و ز يـك پدريم
ما بيك صورت و بيك هيئت
همه از يك تـن و ز يك گهريـم
متـخـلّق بـاحـسن الأخـلاق
متـصّــور بـاحسـن الصّــوريـم
هيـچ درّنده نـوع خود نـدرد
ما چـرا نـوع خويشـتن بدريـم
مدّتي رنـج دشـمني برديـم
حـاليا عيـش دوسـتي ببـريـم
همـه دانـا درون خانـه تنگ
از چـه رو دشـمنان يكدگريم
همــه دانيـم بـار يكـداريـم
گـر فريب ستمگـران نخـوريم
ميزنـد صاحـب جهان فريـاد
بستگان رسـته بنـدگـان آزاد
شاعر : جناب نعیم

خدا وجود دارد


ايدل اين خلق را خدائي هست
بانـي از بهر هر بنـائي هسـت
با تو ميگويد آسـمان و زمين
خالـق الارض والسمائي هسـت
نفـس هر منكري كنـد اقـرار
كافـريننـده كبريـائي هسـت
مـ‍ژده انـبيــا كنـد معـلــوم
غيب داني و رهنمـائي هست
در سرشت جميع خلق جهان
بخـدا جوئي اقتضائي هسـت
دل هـر كـار بســته ميـدانـد
كه گره را گره گشائي هست
چشـم هر هوشمند مي بينـد
كز پي هر عمل جزائي هست
آن سرا را تو سرسري مشمار
كز پي اين سرا سرائي هست
فَلَـهُ الخَلـقُ يُبـدِءُ ويُـعيــد
ولـَهُ الأمـرُ يَحـكُمُ و يُريــد
شاعر : جناب نعیم

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

ما بهایی هستیم !

ما بهایی هستیم
عاشق این خاکیم
عاشق تک تک این مردم بی رنگ و ریا
سرخ و سفید، زرد و سیا
از سیاهی ها دور
ما بهایی هستیم
فکرمان عاری از اندیشه ی جنگ
ایده هامان همه صلح
خانه هامان پر از ذکر خدا
قلبمان شعله سوزان محبت، پر نور
از پلیدی ها دور
تا همیشه خندان !
تا همیشه مسرور
ادامه مطلب

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

صداقت و راستی

"ای بنده صادق الهی نوری روشن تر از صدق و راستی نه ، حقیقت انسانیه را این موهبت چنان تزئین نماید که جمیع خطایای انسان را مستور نماید ."

در روایات اسلامی مذکور است ، هنگامی که سران قریش در امر اسلام با حضرت رسول اکرم به مشاجره و دشمنی قیام نموده و اطراف منزل و مسکن آن حضرت را احاطه نموده و در صدد قتل و اعدام بودند ، اباذر غفاری که در ایمان خود به اسلام ثابت قدم و مراتب صدق و خلوصش در نزد اصحاب ظاهر و هویدا بود آن حضرت را در مفرش گذاشته بر دوش گرفت و از بین آن جمع به در برد . اعدا و دشمنان که او را دیدند پرسیدند : " یا اباذر ، چه بر دوش داری ؟" گفت :" محمد است . دشمنان که تصور چنین تهوّر و شجاعتی در آن موقع سختی از او نمی نمودند خندیده او را به حال خود گذاشتند و در اثر راستگویی خود ، آن حضرت را نجات داد و به این جهت حضرت رسول فرمود :" النجاة فی الصّدق کما انّ الهلاک فی الکذب ."

و این جمله از آن حضرت مذکور و اشاعه یافت . یعنی نجات و خلوص در راستگویی است چنانچه هلاکت در دروغگویی است .

(اخلاق بهائی ، ص 133)

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

گل سیاه

روزی حضرت عبدالبهاء با چند نفر از احبای ایرانی و امریکایی برای ملاقات و دلداری عده ای از فقرا به دیدن آنها می رفتند . لباسهای بلند شرقی و کلاههای مختلفی که داشتند در خیابان جلب توجه زیادی کرده بود . عده ای از بچه ها به دنبال آنها راه افتاده بودند و با تعجب بلند بلند با هم گفتگو می کردند و سر و صدا و شلوغی زیادی راه انداخته بودند . مهماندار حضرت عبدالبهاء که از دیدن این جار و جنجال ناراحت شده بود ، کمی عقب تر ماند و با بچه ها صحبت کرد و برایشان توضیح داد که حضرت عبدالبهاء چه کسی هستند و الآن برای انجام چه کاری می روند . یکی از بچه ها که سر کرده ی دیگران بود گفت : آیا ما هم می توانیم با شما بیاییم ؟ مهماندار با مهربانی گفت که امروز ممکن نیست ولی اگر بخواهید می توانید برای زیارت ایشان به منزل من بیایید و آدرس منزل خود را به آنها داد ولی گمان نمی کرد که آنها واقعا دعوتش را قبول کنند .
روز موعود فرا رسید . اما حتی مهماندار هم موضوع را فراموش کرده بود . ناگهان دسته ی بچه ها به آنجا هجوم آوردند و با سر و صدا از پله ها ی منزل بالا رفتند . عده ی آنها در حدود بیست یا سی نفر بود . هیچ کدام سر و وضع خوبی نداشتند و به نظر بچه های با تربیتی هم نمی آمدند . همه دسته دسته بالا آمده به اتاق حضرت عبدالبهاء رفتند . حضرت عبدالبهاء دم در ایستاده بودند و به هر یک تعارف می فرمودند . دست یکی را می فشردند و دست دور شانه ی دیگری می انداختند و با محبت لبخند می زدند . بچه ها اصلا غریبی نمی کردند . آخر از همه ، بچه ی کوچک سیاه پوستی وارد شد . پوستش کاملا سیاه بود و به همین دلیل خیلی خجالت می کشید و فکر نمی کرد او را هم راه بدهند . همان طور که می دانید ، بیشتر سفید پوستها با سیاهها بد رفتارند و به آنها اجازه ی همه کاری نمی دهند ، ولی وقتی حضرت عبدالبهاء او را دیدند ، چهره ی مبارکشان با شادی آسمانی روشن شد . دستشان را بلند کرده با صدایی که همه شنیدند فرمودند : " گل سیاه آمد ." سکوت تمام اتاق را گرفت . صورت آن کودک سیاه مثل گل شکفته شد . کاملا معلوم بود که حالا بچه ها ی دیگر به نظر سابق به او نگاه نمی کردند . تا آن وقت به آن طفل معصوم سیاه ، هزار لقب مسخره داده بودند ولی هیچ کس او را " گل سیاه " نخوانده بود .
وقتی که همه ی مهمانان آمدند ، حضرت عبدالبهاء فرمودند برای پذیرایی شیرینی و شکلات بیاورند و خودشان مشت مشت از آن شیرینیها به مهمانان خود می دادند و با آنها احوالپرسی می فرمودند . در آخر شکلات سیاهی را برداشته به آن نگاه فرمودند . همه ی اطفال متوجه ایشان بودند . حضرت عبدالبهاء بدون اینکه حرفی بزنند از جا بلند شده نزدیک طفل سیاه رفتند . با خوشحالی نگاهی به اطفال فرموده شکلات را نزدیک گونه های سیاه آن کودک نگاه داشتند . با چهره ای درخشان دستهایشان را دور شانه ی طفل حلقه زدند ، درست مثل اینکه تمام اتاق از این منظره پر نور شده بود . دیگر احتیاجی به حرف نبود ، همه ی بچه ها مقصود ایشان را فهمیده بودند .
تلخیص از کتاب در گه دوست ص 86

پیک مرگ

پیک مرگ
هوشمند فتح اعظم

آید چو پیک مرگ
زیبا و دلفریب
چون مادری حزین
پُرمهر و ماهرو
گیرد مرا به بَر
آمادهء سفر
دستش به دست من
دستم به دست او
******
از غار تنگ و تار
پوید به سوی نور
در انتهای غار
******
نوری لطیف
کز همه نورها جداست
نرمین‌تر از حریر
صافی‌تر از سحر
تابنده از مژدهء لقاست
بدین مژده گر
جان فشانم
رواست