۱۳۸۷ شهریور ۸, جمعه

ایها الناس ...


ايّهاالنّـاس مـا همـه بشـريم
بنـده يـك خــداي داد گـريـم
خـواهـران و بـرداران هميـم
چون ز يك مادر و ز يـك پدريم
ما بيك صورت و بيك هيئت
همه از يك تـن و ز يك گهريـم
متـخـلّق بـاحـسن الأخـلاق
متـصّــور بـاحسـن الصّــوريـم
هيـچ درّنده نـوع خود نـدرد
ما چـرا نـوع خويشـتن بدريـم
مدّتي رنـج دشـمني برديـم
حـاليا عيـش دوسـتي ببـريـم
همـه دانـا درون خانـه تنگ
از چـه رو دشـمنان يكدگريم
همــه دانيـم بـار يكـداريـم
گـر فريب ستمگـران نخـوريم
ميزنـد صاحـب جهان فريـاد
بستگان رسـته بنـدگـان آزاد
شاعر : جناب نعیم

خدا وجود دارد


ايدل اين خلق را خدائي هست
بانـي از بهر هر بنـائي هسـت
با تو ميگويد آسـمان و زمين
خالـق الارض والسمائي هسـت
نفـس هر منكري كنـد اقـرار
كافـريننـده كبريـائي هسـت
مـ‍ژده انـبيــا كنـد معـلــوم
غيب داني و رهنمـائي هست
در سرشت جميع خلق جهان
بخـدا جوئي اقتضائي هسـت
دل هـر كـار بســته ميـدانـد
كه گره را گره گشائي هست
چشـم هر هوشمند مي بينـد
كز پي هر عمل جزائي هست
آن سرا را تو سرسري مشمار
كز پي اين سرا سرائي هست
فَلَـهُ الخَلـقُ يُبـدِءُ ويُـعيــد
ولـَهُ الأمـرُ يَحـكُمُ و يُريــد
شاعر : جناب نعیم

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

ما بهایی هستیم !

ما بهایی هستیم
عاشق این خاکیم
عاشق تک تک این مردم بی رنگ و ریا
سرخ و سفید، زرد و سیا
از سیاهی ها دور
ما بهایی هستیم
فکرمان عاری از اندیشه ی جنگ
ایده هامان همه صلح
خانه هامان پر از ذکر خدا
قلبمان شعله سوزان محبت، پر نور
از پلیدی ها دور
تا همیشه خندان !
تا همیشه مسرور
ادامه مطلب

۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

صداقت و راستی

"ای بنده صادق الهی نوری روشن تر از صدق و راستی نه ، حقیقت انسانیه را این موهبت چنان تزئین نماید که جمیع خطایای انسان را مستور نماید ."

در روایات اسلامی مذکور است ، هنگامی که سران قریش در امر اسلام با حضرت رسول اکرم به مشاجره و دشمنی قیام نموده و اطراف منزل و مسکن آن حضرت را احاطه نموده و در صدد قتل و اعدام بودند ، اباذر غفاری که در ایمان خود به اسلام ثابت قدم و مراتب صدق و خلوصش در نزد اصحاب ظاهر و هویدا بود آن حضرت را در مفرش گذاشته بر دوش گرفت و از بین آن جمع به در برد . اعدا و دشمنان که او را دیدند پرسیدند : " یا اباذر ، چه بر دوش داری ؟" گفت :" محمد است . دشمنان که تصور چنین تهوّر و شجاعتی در آن موقع سختی از او نمی نمودند خندیده او را به حال خود گذاشتند و در اثر راستگویی خود ، آن حضرت را نجات داد و به این جهت حضرت رسول فرمود :" النجاة فی الصّدق کما انّ الهلاک فی الکذب ."

و این جمله از آن حضرت مذکور و اشاعه یافت . یعنی نجات و خلوص در راستگویی است چنانچه هلاکت در دروغگویی است .

(اخلاق بهائی ، ص 133)

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

گل سیاه

روزی حضرت عبدالبهاء با چند نفر از احبای ایرانی و امریکایی برای ملاقات و دلداری عده ای از فقرا به دیدن آنها می رفتند . لباسهای بلند شرقی و کلاههای مختلفی که داشتند در خیابان جلب توجه زیادی کرده بود . عده ای از بچه ها به دنبال آنها راه افتاده بودند و با تعجب بلند بلند با هم گفتگو می کردند و سر و صدا و شلوغی زیادی راه انداخته بودند . مهماندار حضرت عبدالبهاء که از دیدن این جار و جنجال ناراحت شده بود ، کمی عقب تر ماند و با بچه ها صحبت کرد و برایشان توضیح داد که حضرت عبدالبهاء چه کسی هستند و الآن برای انجام چه کاری می روند . یکی از بچه ها که سر کرده ی دیگران بود گفت : آیا ما هم می توانیم با شما بیاییم ؟ مهماندار با مهربانی گفت که امروز ممکن نیست ولی اگر بخواهید می توانید برای زیارت ایشان به منزل من بیایید و آدرس منزل خود را به آنها داد ولی گمان نمی کرد که آنها واقعا دعوتش را قبول کنند .
روز موعود فرا رسید . اما حتی مهماندار هم موضوع را فراموش کرده بود . ناگهان دسته ی بچه ها به آنجا هجوم آوردند و با سر و صدا از پله ها ی منزل بالا رفتند . عده ی آنها در حدود بیست یا سی نفر بود . هیچ کدام سر و وضع خوبی نداشتند و به نظر بچه های با تربیتی هم نمی آمدند . همه دسته دسته بالا آمده به اتاق حضرت عبدالبهاء رفتند . حضرت عبدالبهاء دم در ایستاده بودند و به هر یک تعارف می فرمودند . دست یکی را می فشردند و دست دور شانه ی دیگری می انداختند و با محبت لبخند می زدند . بچه ها اصلا غریبی نمی کردند . آخر از همه ، بچه ی کوچک سیاه پوستی وارد شد . پوستش کاملا سیاه بود و به همین دلیل خیلی خجالت می کشید و فکر نمی کرد او را هم راه بدهند . همان طور که می دانید ، بیشتر سفید پوستها با سیاهها بد رفتارند و به آنها اجازه ی همه کاری نمی دهند ، ولی وقتی حضرت عبدالبهاء او را دیدند ، چهره ی مبارکشان با شادی آسمانی روشن شد . دستشان را بلند کرده با صدایی که همه شنیدند فرمودند : " گل سیاه آمد ." سکوت تمام اتاق را گرفت . صورت آن کودک سیاه مثل گل شکفته شد . کاملا معلوم بود که حالا بچه ها ی دیگر به نظر سابق به او نگاه نمی کردند . تا آن وقت به آن طفل معصوم سیاه ، هزار لقب مسخره داده بودند ولی هیچ کس او را " گل سیاه " نخوانده بود .
وقتی که همه ی مهمانان آمدند ، حضرت عبدالبهاء فرمودند برای پذیرایی شیرینی و شکلات بیاورند و خودشان مشت مشت از آن شیرینیها به مهمانان خود می دادند و با آنها احوالپرسی می فرمودند . در آخر شکلات سیاهی را برداشته به آن نگاه فرمودند . همه ی اطفال متوجه ایشان بودند . حضرت عبدالبهاء بدون اینکه حرفی بزنند از جا بلند شده نزدیک طفل سیاه رفتند . با خوشحالی نگاهی به اطفال فرموده شکلات را نزدیک گونه های سیاه آن کودک نگاه داشتند . با چهره ای درخشان دستهایشان را دور شانه ی طفل حلقه زدند ، درست مثل اینکه تمام اتاق از این منظره پر نور شده بود . دیگر احتیاجی به حرف نبود ، همه ی بچه ها مقصود ایشان را فهمیده بودند .
تلخیص از کتاب در گه دوست ص 86

پیک مرگ

پیک مرگ
هوشمند فتح اعظم

آید چو پیک مرگ
زیبا و دلفریب
چون مادری حزین
پُرمهر و ماهرو
گیرد مرا به بَر
آمادهء سفر
دستش به دست من
دستم به دست او
******
از غار تنگ و تار
پوید به سوی نور
در انتهای غار
******
نوری لطیف
کز همه نورها جداست
نرمین‌تر از حریر
صافی‌تر از سحر
تابنده از مژدهء لقاست
بدین مژده گر
جان فشانم
رواست